اَبرَک آسودهای بالای کوه
زنبقی در باد
و برفِ بازماندهی دی.
گیلاسها، شکوفهها، غزاله، غفلت
تابستانِ تمامِ اَفراها
و تو که ناگهان
مرا به نامِ کوچک خودم میخوانی.
نارنجها، هلو، روشناییِ راه
جلوبارهی بالای شیب
نامها، رخسارها، ادامه، آوازها
و من که خیلی دیر
نامِ کوچک تو را در همین ترانه تکرار کردهام.
خدایا این چه رویاییست
که هرگز شهامتِ گفتنش را
به گهواره نداشتهام
اما به گور شاید ...!
"سید علی صالحی"
نظرات شما عزیزان: